دوست

**********

بزرگ بود

و از اهالی امروز بود

و با تمام افق های باز نسبت داشت

و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید

 

صداش

به شکل حزن پریشان واقعیت بود

و پلک هاش

مسیر نبض عناصر را

به ما نشان داد

و دست هاش

هوای صاف سخاوت را ورق زد

و مهربانی را

به سمت ما کوچاند داد

 

به شکل خلوت خودبود

و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را

برای آینه تفسیر کرد

و او بشیوه ی باران پر از طراوت تکرار بود

 

و او به سبک درخت

میان عافیت نور منتشر شد

همیشه کودکی باد را صدا می کرد

همیشه رشته ی صحبت را

به چفت آب گره می زد

برای ما ، یک شب

سجود سبز محبت را

چنان صریح ادا کرد

که ما به عاطفه ی سطح خاک دست کشیدیم

و مثل لهجه ی یک سطل آب تازه شدیم

 

و بارها دیدیم

که با چقدر سبد

برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت

 

ولی نشد

که روبروی وضوح کبوتران بنشیند

و رفت تا لب هیچ

و پشت حوصله ی نورها دراز کشید

و هیچ فکر نکرد

که ما میان پریشانی تلفظ درها

برای خوردن یک سیب

چقدر تنها ماندیم.                                                                          سهراب سپهری

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۸۹ساعت 22:30  توسط yazdany  |